دستبند خانم گلم
وای ارغوان خانم امروز با بابایی و مامان جون رفتیم یه دستبند خیلی قشنگ برات خریدیم. بابایی که اصلا موافق طلا انداختن برای شما نبود انقدر خوشش اومده بود که نگو. من و مامان جون هم انقدر که گشته بودم به این قشنگی ندیده بودم و نپسندیده بودیم. خلاصه بعد از دو ساعت راه رفتن تو بازار و مراقبت از شکم مثل هندونه ام با دو تا بادی گارد(بابا محسن و مامان جون) بالاخره دستبندت رو هم خریدیم. حالا باید یه روزم با عمه جونت برم که برات گردنبند بخریم. این کادوی مامان جون و باباجون برای تولد شماست. می بینی همه کارهامو کردم، فقط منتظرم که شما بیای. ...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
20:41
از انتظار خسته شدم
عزیز دردونه مامان می دونم هنوز ١٣ روزمونده تا ٤٠ هفته کامل بشه اما دلم دیگه تموم شد. نه تنها دل من بلکه دل بابایی هم دیگه تموم شده. خوب الان دیگه کامل شدی اما اگر کامل بمونی خوب البته که بهتره، اما به فکر دل ما هم باش. اتاقت که دیگه کامل کامل شده. حتی مامانی، ساکش رو هم بسته. لباسهات هم شستم. کارای خونه رو هم کردیم. فقط مونده شیشه شیرت رو بشورم. مامانجون و دایی سعید هم امروز صبح اومدند خونمون و قراره چند روز بمونند. اگه شما اومدی که حالا حالاها می مونند وگرنه میرند و وقتی شما اومدی، دوباره میان. حالا دست خودته گله قشنگم. ...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
20:31
گاری بازی
وای ارغوان یه گاری خشگل بابایی داد برات ساختند که نگو. انقدر قشنگه. قراره شما اسباب بازی هات رو بریزی توش و بکشی اینور اونور و باهاش بازی کنی. تازه من و بابایی هم رنگش کردیم تا شبیه سرویس خوابت بشه. امیدوارم خوشت بیاد نفس خانم ...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
19:27
بدون عنوان
ورود به سی و هشت هفتگی
هورررررررررررا بالاخره وارد هفته سی و هشت شدیم و این یعنی اینکه از این به بعد هروقت شما بیای کامل شدی و نیازی به دستگاه نیست. دیگه هروقت خواستی بیا قدمت رو تخم چشمای من و بابایی. با اینکه سه هفته هنوز به چهل هفته مونده و شما سه هفته وقت داری من احساس می کنم زودتر بیای، آخه با ورود به هفته ٣٧، دردای مامانی کم وبیش شروع شده. به هر حال مامنتظریم ارغوان خانم. بابایی که صبرش تموم شده با دیدن لباسای بچه که چند وقت پیش تو مغازه دیدیم از خودش بیخود شده بود و میگفت ارغوان دیگه بیاد می خوام از این لباسا تنش کنم. انگار دیگه وقتشه شما رو با بابایی تقسیم کنم. دخترم هروقت خواستی بیا و واقعه مادر بودن رو با اومدنت به من بباورا...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
19:53
تولد پرستش خانم
نفسم، ارغوانم میدونم که میدونی پرستش خاله الی امروز به دنیا اومده، چون مطمئنن با هم بودین. خاله الی امروز ظهر بعد از کلی درد کشیدن، سزارین شد و پرستشخانم رو به دنیا اورد. هنوز بیهوشه و انگار باید دو سه روز تو بیمارستان بمونه. دلم یراش یه ذره شده با اینکه تو این مدت تقریبا هر هفته باهاش حرف میزدمو و باهم تو شادی ها و نا خوشی های این دوران شریک می شدیم، اما دلم میخواد هرچه زودتر مهر یشه و بیاد ایران. برای هردوشون آرزوی سلامتی میکنم... سعی میکنم در اولین فرصت یه عکس از خوشمل خانم بذارم. راستی قشنگم، ایشالله روز ما ...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
19:16
ارکستر ملی و علیرضا قربانی
دختر نازم، نفس مامان، جیگرم حالت که خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می دونم که خوبی آخه تو دل مامانی خیلی ورجه وورجه میکنی. بابایی بعضی وقتا می گه من از تکوناش میترسم تو چرا نمی ترسی. فکر کنم بابایی هنوز متوجه نشده که اگر شما از این تکونا نخوری من دلم میریزه. فردا وقت دکتر داریم، پیش این خانم دکتر جدیده که مامان می خواد پیشش زایمان کنه. البته یکبار دیدمش و خیلی ازش خوشم اومده. راستی اصلا یادم رفت در مورد چی می خواستم برات بنویسم.دختر نازم دیشب بهت خوش گذشت،مامانی که خیلی لذت بردم و کلی شارژ شدم، پس نتیجه می گیریم که حتما به خانم گلم کلی خوش گذشته. علیرضا قربانی فوق العاده است.به خصوص که من عاشق آهنگ تیتراژ پایانی شب دهمش هستم و این کنسرت کلا اج...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
15:17
سال قبل این موقع ها
نفسم، شیرنم اگه بدونی مامان پارسال این موقع ها داشت از عشقت دیوونه می شد... شبا تا صبح خوابم نمی برد. اما چاره ای جز صبر نداشتم. البته مامانی از عید منتظرت بودم اما این موقع ها دیگه داشتم دیوونه می شدم. من دلم شما رو می خواست و بابایی می گفت باید صبر کنیم تا عید سال بعدش، تا هم درس مامانی تموم شه و هم کارای خودش بیفته رو روال. انتظار خیلی بده ... با همه سختی ها و دلتنگی ها اون روزا گذشت و من حتی تو خوابم نمی دیدم که سال بعدش منتظر شما ، تموم زندگیمون باشیم... خدا خیلی مهربونه، خیلی مهربون امروز ١٣ مرداد ٩١ و شما نهایت ٤٣ تاروز دیگه میای تو آغوشم. آغوشی که بی صبرانه انتظارت رو می کشه. خیلی دوستت دارم دختر قشنگم. ...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
22:10




